قصه آن نان دوست داشتنی

پنجشنبه ۲۸ ژانویهٔ ۲۰۱۰


هوا واقعا سرد بود. باران هم شر شر می بارید. یادم رفته بود دستكش هایم را بپوشم. دست راستم كه چتر را بر سرم نگه می داشت، بی حس شده بود. از دور چند نفری را در صف دیدم، كلی امیدوار شدم، چون زن بودند. احتمالا صف مردان خلوت بود. وقتی رسیدم آرزو می كردم كه همین 2 ، 3 نفر هم توی صف نبودند تا سریعتر به خانه برمی گشتم. سایبان نانوایی به من نمی رسيد، پس مجبور بودم حین ماندن در صف، چترم را هم نگه دارم. همینطور كه به نانوا فحش میدادم، سعی می كردم با این پا و آن پا كردن حداقل پاهایم را گرم نگه دارم. به داخل نانوایی نگاه می كردم كه هنوز رنگ خمیرهای داخل تنور عوض نشده بود، معلوم بود تا نان بیرون بیاید 10 دقیقه ای طول می كشد.
هنوز دقیقه ای نگذشته بود كه متوجه سنگینی نگاهی از سمت صف زنانه شدم. اصولا عادت ندارم در نانوایی به سمت صف زنها نگاه كنم. چون یا دارند غیبت یكی را می كنند كه پی آمدش یا خنده است یا ناسزا، و یا بدتر اینكه یك آشنایی، همسایه ای، كسی بینشان پیدا می شود كه از آدم می خواهد برایش نان بگیرد! خلاصه اجبارا نگاهم را به آن سمت بردم. تا دید كه سرم را برگردانده ام، نگاهش را دزدید و به دوستش چیزی گفت و لبخندی زد. دوستش هم برگشت مرا نگاه كرد و خندید. فكر كردم مثل همیشه یك ایرادی در قیافه ام پیدا كرده اند و سوژه شده ام. چون اصولا دختران به این كار عادت دارند! به سر و وضعم نگاه كردم، همه جیبها و دگمه ها و زیپ ها، همه شان سر جایشان بودند! دوباره به سمتش نگاه كردم، وانمود كرد داشته به پشت سرم نگاه می كرده. پشت سرم كسی نبود. تازه دیدمش. یعنی توانستم درست ببینمش. چشم های فوق العاده زیبایی داشت، كشیده و درشت. من هم كه چشمها همیشه برایم جلوه دیگری داشته اند! قد بلندی حدود 180 سانتی متر داشت كه برای دختری به سن او فوق العاده بود. چون از چهره اش راحت می شد حدس زد كه حداكثر 16 تا 18 سال دارد.
محو معصومیت و زیبایی چشمان سیاهش شده بودم. چند ثانیه ای بهش زل زده بودم كه انگار نگاهم برای او هم سنگین آمد و بطرفم نگاه كرد. من هم خجالتی! سریع مسیر دیدم را عوض كردم. خلاصه در حدود 10 دقیقه ای كه آنجا بودیم، بارها این نگاه ها بینمان رد و بدل شد، و هر بار یكیمان به دیگری زل می زد و ... . فهمیدم قضیه سوژه شدن نیست. عجیب درگیرم كرده بود. جوری كه دلم می خواست در آن دقایق، سیر نگاهش كنم تا هیچ وقت چهره اش از یادم نرود. وقتی نانش را گرفت لبخند معناداری زد، بهش خیره شده بودم، من هم لبخند زدم. آرام از كنارم رد شد و من طاقت نیاوردم و برگشتم تا با نگاهم تعقیبش كنم. از بد حادثه نوبت به من رسیده بود و پشت سری ها منتظر بودند.

از نگاههای زنان داخل صف می شد فهمید كه كل ماجرا را تا آن لحظه دنبال كرده اند و حالا منتظرند تا چند قدمی دور شوم و شروع كنند به صحبت: "دیدی پسر فلانی بودا ..." و كلی داستان درباره آن جریان برای خودشان درست كنند. ولی برایم مهم نبود چون تا فردایش همان موقع فقط در فكر او بودم. فردا درست همان ساعت روز قبل به سمت نانوایی رفتم. در تمام مدت چشمم به مسیری بود كه آن دخترك رفته بود. هر لحظه منتظر بودم تا بیاید و با آن چشم های فریبنده دلم را بلرزاند. ثانیه ها و دقایق می گذشتند. آرزویم بود كه ایكاش نانها دیرتر پخته شوند تا زمان بیشتری برای انتظار داشته باشم! ولی افسوس كه او هرگز برنگشت، نه آن روز، نه روزهای بعد. و من هیچوقت نفهمیدم كه او كه بود و از كجا آمد!
¦ 2 پيشكش

راستش می خواهم آگهی دوست یابی بدهم. یك دوست دختر با شرایط!

یکشنبه ۲۴ ژانویهٔ ۲۰۱۰


عكس ها را یكی یكی می زدم جلو و اشك بود كه آرام آرام از گوشه چشمانم سرزیر می شد. میثم، رضا، مجید، حمید، سارا، علی، ...، چهره بچه ها یكی پس از دیگری از مقابلم می گذشتند و من می توانستم نگهشان دارم! اما چه سود كه حتی اگر یك شبانه روز هم به آنها خیره می شدم باز صدایی ازشان در نمی آمد! چه روزهایی بود كه به بطالت می گذشت. اما من آن بطالت را از این بطالت خیلی بیشتر دوست دارم. آن جمع فراموش نشدنی كه دیگر هیچگاه تكرار نخواهد شد. دیگر روزی نمی آید كه همه مان با هم دور یك میز بنشینیم و مثل آن روزها گپ بزنیم. از هر موضوعی كه باشد، چه سیاست و چه موضوعات خیلی پیش پا افتاده. آبتین و آرمین، پت و مت واقعی! سروش معلم اخلاق و نصیحت، صابر تنها موجودی كه از هر موضوعی می توانم باهاش صحبت كنم و در همه موارد، هم نظر باشیم!
فكر می كنم یواش یواش افسردگی ام دارد حادتر می شود. امروز بعدازظهر رفتم پیش یك روانپزشك. دوتا قرص داد تا 25 روز دیگر. خداییش كارش خیلی درست است. كلی با دكترهای پولكی اینجا فرق دارد. ولی می دانم 25 روز دیگر هم بگذرد باز هم من دارم به این عكس ها نگاه می كنم و گریه می كنم. اصلا من كلا آدم نوستالژیكیم. یا با رؤیای آینده و زندگی زیبای نداشته ام مشغولم و یا با خاطرات تلخ و شیرین گذشته! حال برایم معنایی ندارد. می ترساندم. چون هیچی نیست. پوچ است به معنای واقعی كلمه. خسته كننده است و دردآور.

باید دست به كار شوم و یك آگهی درست كنم. چند روزی است تو فكرش هستم. جمله هایش را هم انتخاب كرده ام، ولی هنوز مرددم كه كجا منتشرش كنم. فیس بوك؟ كلوب؟ وبلاگی كه هیچ كس نمی خواند؟ یا همه شان. راستش دلیل این تردید هم بر می گردد به محتوای آن. راستش می خواهم آگهی دوست یابی بدهم. یك دوست دختر با شرایط!
¦ 4 پيشكش

شورش بی دليل

دوشنبه ۱۸ ژانویهٔ ۲۰۱۰


سرم داشت خیلی بزرگ می شد. كشیدگی شدیدی رو در پوست سرم حس می كردم. انگار یكی بهم می گفت بنویس. من هم شروع كردم به نوشتن.
تمایلات جنسی سركوب شده در این سال های دراز كلی جا گرفته بودند. مثل اینكه حالا به دلیلی كه نمی دانم چیست، دیگر نمی توانند آن داخل بمانند و دارند سعیشان را می كنند كه هر طور شده از زندان فرار كنند. یك شورش بی دلیل. باز هم می گویم من دلیلش را نمی دانم، شاید آنها برای این انقلاب دلیلی دارند. سرم شدیدا داغ شده، كه از گرمای رگ هایی است كه دست به دست هم داده اند تا به فرار زندانی ها كمك كنند. شاید آنها هم به نوعی از این وضعیت خسته شده اند. از همزیستی با این موجودات بی ملاحظه. حق هم دارند خب. همه مان می دانیم كه این تمایلات جنسی چقدر بی ملاحظه اند. هر جا، هر زمان و بخاطر هر چیز كوچكی ممكن است تحریك شوند. آنوقت است كه دیگر از نماینده اهورامزدا هم كاری بر نمی آید! اگر آزادشان بگذاری غلغله ای به پا می كنند، تا جاییكه شاید همه آبرو و حیثیت نداشته ات را هم بر باد دهند. و اگر سركوبشان كنی، همان كاری كه من در این 10، 15 سال كردم، بالاخره روزی، دیر یا زود، مثل امروز، بیدار می شوند. آن موقع دیگر فقط به آبرو و حیثیت تو بسنده نمی كنند. با نیرویی كه جمع كرده اند می توانند دنیایی را به آتش بكشند.
راستش من هم از همین می ترسم. اگر آن روزهای اول كه شیطنت های شان را دیدم یك جوری دلشان را بدست می آوردم و از خجالتشان در می آمدم، كار به اینجا نمی كشید كه بخواهم با همه شان یك جا بجنگم. آن هم در این زمانه ای كه دیگر حس و توانی برای مبارزه نمانده. آخر آن موقع ها آگاهی امروز را نداشتم. نمی دانستم این شیطانك ها چقدر می توانند قوی شوند. فكر می كردم خود شیطان آنها را فرستاده تا زندگیم را خراب كنند! البته همین را هم خودم نمی دانستم. بزرگترها بهم گفته بودند. جالب است، آنها هم حتما این وضعیت امروز مرا تجربه كرده بودند. پس چرا چیزی بهم نگفتند. یعنی هنوز بعد از این همه سال به همان توهم توطئه ابلهانه ای كه به خوردم داده بودند، اعتقاد دارند؟!
حالا كه اینها را نوشتم احساس می كنم سرم كمی كوچكتر شده. انگار رفقای انقلابی من هم در حال خواندن این نوشته ها هستند. و كسی چه می داند شاید دلشان برایم سوخت و فعلا كمی از مواضعشان عقب نشینی كردند. مطمئنا آنان هم می فهمند كه كمی آرامش برای همه مان خوب است. گمان می كنم در این بین، رگ ها زیاد خوشحال نشدند. چون همه امیدشان به اینكه بالاخره از دست همسایه های ناجنسشان خلاص می شوند، به یأس تبدیل شد. یكی نیست بهشان بگوید اگر شورش اینها به سرانجام برسد، دیگر شما هم در امان نخواهید بود!

¦ 0 پيشكش

بشنو، ببوس و آرامش بده! بی هيچ حرف اضافه ای

سه‌شنبه ۱۲ ژانویهٔ ۲۰۱۰


من یك بازنده ام. یك بازنده بزرگ پیش خودم. نه اینكه تازه متوجه شده باشم. اما چند روزی است واژه مناسب وضعیتم را پیدا كرده ام. بازنده!
ابتدا به دنیا آمدم. بدون هیچ جرمی. در هیچ دادگاهی هم محاكمه نشدم. مستقیم مرا به تبعید فرستادند. به این دنیای بزرگ لعنتی. دنیایی كه تا چشم باز كردم، جز ترس و فقر و اضطراب ندیدم. 6 سالگی راهی مدرسه شدم و چون برادر بزرگترم كه 4 سال بزگتر از من است، همیشه شاگرد اول بود؛ من هم می بایست شاگرد اول باشم، كه بودم. پنج سال ابتدایی را شاگرد اول بودم و هم 3 سال راهنمایی. ریاضی برایم لذتبخش ترین بود. حدود كلاس پنجم بودم كه برای خودم قوانینی در ضرب اعداد دو رقمی كشف كردم، كه هنوز هم به كارم می آید! اول بودم و مورد احترام همه. از مسئولین مدرسه تا خانواده و فامیل و محله. بچه ای سر به زیر و مثبت.
دوران دبیرستان آغاز دگرگونی بود. تغییرات شگرف، چه روحی و چه جسمی. در مدرسه جدید كسی مرا نمی شناخت. و من افت كردم. نه به خاطر ناشناس بودن، كه به خاطر همه عواملی كه دور و برم بود. سینما، موسیقی، و بویژه سینما همه عشقم شده بود. رؤیاهایی بزرگ و شیرین. شاید در دنیای واقعی وجود نداشتند، اما در خیالاتم و در فیلم هایی كه می دیدم، همه آنچه می خواستم بدست می آوردم، وحتی بیشتر. با خط به خط نوشته های مجلات سینمایی زندگی می كردم و سرم پر بود از اسامی فیلم ها و بازیگران و كارگردانان ... .
دانشگاه جایی بود كه می شد به آرزوهای بزرگ رسید. حداقل من بر این گمان بودم. ریاضیات قدغن. فقط هنر. هنر برای هنر! نتیجه اش همین كسی شد كه حالا با انگشتانش بر صفحه كلید می كوبد. بی كار و ناكام كه به هیچ كدام از آرزوهای حتی كوچك خود هم نرسیده. آدمی به واقع بازنده.
زندگی معنای خاصی برایم ندارد. به تنها چیزی كه می اندیشم، گوش شنوایی است كه برایش درد و دل كنم. كسی كه حرف هایم را بفهمد و مدام پتك كنایه را برسرم نكوبد. كسی كه راه چاره ای برایم داشته باشد، نه كسی كه فقط می تواند بگوید "تو خیلی نا امیدی! چرا آخه؟ چرا زندگی رو اینقدر سخت می گیری؟! باور كن آدم به هر چی كه بخواد می رسه، فقط كافیه واقعا بخواد و بره دنبالش!...." نه، همه این حرف ها را خیلی بهتر از كسانی كه مدعی این روانشناسی ابلهانه آمریكایی هستند، بلدم. یك سری جملات و اندرزهای تكراری كه به انواع و اقسام كتاب و فیلم و نوار و .... تبدیل شده و مثل پشكل همه جا ریخته! این خزعبلات در دكان هر عطاری پیدا می شود. ای كاش كسی بود كه راه چاره واقعی نشانم می داد. اصلا ای كاش كسی بود كه می شنید، می بوسید و آرامش می داد. بی هیچ حرف اضافه ای!
¦ 1 پيشكش

آه اگر آزادی سرودی ميخواند!

پنجشنبه ۷ ژانویهٔ ۲۰۱۰


جعبه های بزرگ تخم مرغ، شاید حدود 10 كیلو و یا بیشتر بودند. و برای من كه در تمام عمرم كار بدنی نكرده بودم حمل 20 تایش، آن هم در چند دقیقه واقعا دشوار بود. یك هفته ای بود كه تصمیمم را گرفته بودم. یعنی تصمیمی كه گرفته بودم را بهش گفته بودم. از این بابت خیالم راحت بود، وگرنه عمرا آن همه جعبه را با آن سرعت جابجا می كردم! اصلا اگر خیالم راحت نبود كه آن چند روز را هم آنجا نمی ماندم تا كار به اینجا برسد.
بهش گفتم توی این یك هفته همه فكرهایم را كرده ام و تصمیم آخرم این است كه نمی مانم. او هم كه ده دقیقه ای برای نصیحت كردن و منصرف كردنم وقت گذاشته بود، كاملا ناامید شد. مثل اینكه برای اولین بار در عمرم چنان قاطعانه نه گفته بودم كه او مطمئن شده بود كه هیچ راهی برای بازگرداندنم ندارد. پس گفت حداقل چند روزی بمان تا كسی را پیدا كنم. من هم كه از اعتماد بنفس بالای خودم كاملا هیجان زده شده بودم، انگار كه بخواهم تخفیفی بهش بدهم، قبول كردم. حالا یك هفته ای می گذشت و هنوز جز در حرف های گاه گدارشان اسمی از جایگزین نیامده بود. همین بود كه دیشب دوباره قضیه را به او متذكر شده بودم، این بار به این بهانه كه كاری در رستوران پیدا كرده ام و هرچه زودتر باید بروم. خودم هم می دانستم كه اهل كار در رستوران نیستم و این فقط بهانه بود. مثل اینكه او هم فهمیده بود. برایم فرقی نداشت. آنقدر از حمالی بیزار بودم كه حاضر بودم با لحن خیلی بدتری هم با او صحبت كنم و از آنجا بروم.
دو روز دیگر گذشت و بالاخره مرا آزاد كردند! هر چه فكر می كنم حتی اگر یك میلیون هم می دادند، آنجا ماندنم به صرفه نبود. چون 7 روز هفته، حتی جمعه ها را هم باید از 7 صبح تا 10 شب كار می كردم. پس دیگر پول به چه دردم می خورد؟! نه تفریحی و نه حتی استراحتی. بی خوابی و خستگی از پا درم می آورد.
حالا دوباره برگشته ام به دنیای مجازی. به همان جایی كه از كودكی به آن تعلق داشتم. آن موقع ها توهماتم بود، حالا اینترنت هم اضافه شده. به وبلاگم سلام می كنم. به همه كسانی كه نمی خوانندم سلام می كنم. و به آن چند نفری هم كه می خوانند به ناچار درود می فرستم!!
¦ 1 پيشكش