هوا واقعا سرد بود. باران هم شر شر می بارید. یادم رفته بود دستكش هایم را بپوشم. دست راستم كه چتر را بر سرم نگه می داشت، بی حس شده بود. از دور چند نفری را در صف دیدم، كلی امیدوار شدم، چون زن بودند. احتمالا صف مردان خلوت بود. وقتی رسیدم آرزو می كردم كه همین 2 ، 3 نفر هم توی صف نبودند تا سریعتر به خانه برمی گشتم. سایبان نانوایی به من نمی رسيد، پس مجبور بودم حین ماندن در صف، چترم را هم نگه دارم. همینطور كه به نانوا فحش میدادم، سعی می كردم با این پا و آن پا كردن حداقل پاهایم را گرم نگه دارم. به داخل نانوایی نگاه می كردم كه هنوز رنگ خمیرهای داخل تنور عوض نشده بود، معلوم بود تا نان بیرون بیاید 10 دقیقه ای طول می كشد.
هنوز دقیقه ای نگذشته بود كه متوجه سنگینی نگاهی از سمت صف زنانه شدم. اصولا عادت ندارم در نانوایی به سمت صف زنها نگاه كنم. چون یا دارند غیبت یكی را می كنند كه پی آمدش یا خنده است یا ناسزا، و یا بدتر اینكه یك آشنایی، همسایه ای، كسی بینشان پیدا می شود كه از آدم می خواهد برایش نان بگیرد! خلاصه اجبارا نگاهم را به آن سمت بردم. تا دید كه سرم را برگردانده ام، نگاهش را دزدید و به دوستش چیزی گفت و لبخندی زد. دوستش هم برگشت مرا نگاه كرد و خندید. فكر كردم مثل همیشه یك ایرادی در قیافه ام پیدا كرده اند و سوژه شده ام. چون اصولا دختران به این كار عادت دارند! به سر و وضعم نگاه كردم، همه جیبها و دگمه ها و زیپ ها، همه شان سر جایشان بودند! دوباره به سمتش نگاه كردم، وانمود كرد داشته به پشت سرم نگاه می كرده. پشت سرم كسی نبود. تازه دیدمش. یعنی توانستم درست ببینمش. چشم های فوق العاده زیبایی داشت، كشیده و درشت. من هم كه چشمها همیشه برایم جلوه دیگری داشته اند! قد بلندی حدود 180 سانتی متر داشت كه برای دختری به سن او فوق العاده بود. چون از چهره اش راحت می شد حدس زد كه حداكثر 16 تا 18 سال دارد.
محو معصومیت و زیبایی چشمان سیاهش شده بودم. چند ثانیه ای بهش زل زده بودم كه انگار نگاهم برای او هم سنگین آمد و بطرفم نگاه كرد. من هم خجالتی! سریع مسیر دیدم را عوض كردم. خلاصه در حدود 10 دقیقه ای كه آنجا بودیم، بارها این نگاه ها بینمان رد و بدل شد، و هر بار یكیمان به دیگری زل می زد و ... . فهمیدم قضیه سوژه شدن نیست. عجیب درگیرم كرده بود. جوری كه دلم می خواست در آن دقایق، سیر نگاهش كنم تا هیچ وقت چهره اش از یادم نرود. وقتی نانش را گرفت لبخند معناداری زد، بهش خیره شده بودم، من هم لبخند زدم. آرام از كنارم رد شد و من طاقت نیاوردم و برگشتم تا با نگاهم تعقیبش كنم. از بد حادثه نوبت به من رسیده بود و پشت سری ها منتظر بودند.
از نگاههای زنان داخل صف می شد فهمید كه كل ماجرا را تا آن لحظه دنبال كرده اند و حالا منتظرند تا چند قدمی دور شوم و شروع كنند به صحبت: "دیدی پسر فلانی بودا ..." و كلی داستان درباره آن جریان برای خودشان درست كنند. ولی برایم مهم نبود چون تا فردایش همان موقع فقط در فكر او بودم. فردا درست همان ساعت روز قبل به سمت نانوایی رفتم. در تمام مدت چشمم به مسیری بود كه آن دخترك رفته بود. هر لحظه منتظر بودم تا بیاید و با آن چشم های فریبنده دلم را بلرزاند. ثانیه ها و دقایق می گذشتند. آرزویم بود كه ایكاش نانها دیرتر پخته شوند تا زمان بیشتری برای انتظار داشته باشم! ولی افسوس كه او هرگز برنگشت، نه آن روز، نه روزهای بعد. و من هیچوقت نفهمیدم كه او كه بود و از كجا آمد!

